نشست رو به روم
حتی قیافشم برام اشنا نبود
گفت ادم عجیبی هستی هروز میشینی این گوشه یهو چشات برق میزنه کلتو میزاری رو میز اخرم نفهمیدم چیکار میکنی هروزم چاییات یخ میکنن یک نفسحرف میزد، برام جالب بود دستامو گذاشتم زیر چونم ابرومو انداختم بالا - تا حالا کسی بهم نگفته بود ادم جالبیم،
تا حالا ندیدمت ولی چقد کارام دقیق تومغزت حک شده غریبه اشنا ،اسم خوبیه برات
... +از من بپرسی میگم نویسنده ها ادمای جالبین انگار تو مغزشون ستاره های دنباله دار رفت و امد میکنن یهو چشاشون برق میزنه خیره میشن به یه گوشه لبخند میزنن یکی ندونه فک میکنه دیوونن گرچه من فک میکنم کسی که حرفاشو به زبون نیاورده و فقط مینویسه یه جورایی دیوونه شده بلاخره دنیا دار مکافاته.
.. لبخند زدم و گفتم - از کجا میدونی من مینویسم؟غریبه اشنا!
گفت درسته کافه چی شدم ولی میدونی کافه چیا کلن زندگیشون فرق داره با همه
کلی ادم میبینن چیزی هم از هندسه و دیفرانسیل نمیدونن فقط میتونن قضیه های زندگیو اثبات کنن خانم من کافه چیم کم ادمی نیستم حداقلش اینه که اگه برق چشاتو یهوخیره شدنولبخند زدناتو نادیده بگیرم نمیشه فاصله انگشتاتو ندید که.
.. لبخند زدم نگاه به چاییم کردو گفت +بازم که یخ کرد...اصن استدلالای من به درک خودت زورت نمیاد پول چایی یخِ دس نخورده رو بدی
-ترکعادت موجب مرض است...من میرم حساب کنم!هروز هستی؟
+اره خانم بلاخره ماهم پامون بند اینجاس
امکان نداره اون روزو یادم بره تقریبا یکماه تمام کارش این بود که ۱۰ دفیقه میشست کنارمو حرف میزد حرف زیاد داشت برای گفتن همیشه حرفاش جالب بود چند روز پیش رفتم کافه نبود پرسیدم کجاست گفتن جشن امضای کتابشه باورم نمیشد واقعا جز عجایب بود رفتم تو جشنس کتابشو گرفتم رفتم بالای سرش و گفتم اقای غریبه اشنا میشه برام امضا کنین؟ سرشو بالا اورد و لبخند زد گفتم از ماهم زدی بالا که چی شد؟
گفت خودت که میدونی، من حرف زیاد دارم واسه گفتن با دهن پر حرف زدن کراهت داره نوشتیم و اسان شد همه مسئله ها... در ضمن خانم درسته کافه چیم ولی گاهی مسیر ستاره های دنباله دار به مغز ماهم میوفته صفحه اول نوشت:اسمان زندگیت پر از ستاره..چای هایت یخ...چشمهایت پر از برق و خیرگی...چرا کهمیدانم لذت نقش زدن بر کاغذ با قلم دل چه لذت ژرفی دارد.. اسم کتابشو گذاشته بود : وقتی کافه چی دل میبندد!
۱۳۹۶/۰۳/۱۲ ۵:۸ ق.ظ |- " نفـــ$Ŋムƒムـــــس" -|
برچسب:
نویسنده: نگار محبی